تبليغاتX
چشمهای بیدار

چشمهای بیدار

شخصی

تقدیم به آنان که راهشان سبز است

پرنده ای در دوزخ

نگفتندش، چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر،
که آنجا آتش و دود است.
نگفتندش: زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را؛
همه درهای قصرِ قصه های شاد مسدود است.
نگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست؛
همه رنج است و رنجی غربت آلود است.

پرید از جان پناهش مرغک معصوم.
درین مسموم شهر شوم.
پرید، اما کجا باید فرود آید؟
نشست آنجا که برجی بود خورده به آسمان پیوند.
در آن مردی، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر.
به دست اندرش رودی بود، و با رودش سرودی چند.
خوش آمد گفت دردآلود و با گرمی
به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند.
ولی زود از لبش جوشید یا لبخندها، تزویر،
تفو بر آن لب و لبخند!

پرید، اما دگر آیا کجا باید فرود آید؟

نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت.
سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ، اما،
چه داند تنگدل مرغک؟
عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت.
پرید آنجا، نشست اینجا، ولی هر جا که می گردد،
غبار و آتش و دود است.
نگفتندش کجا باید فرود آید.
همه دردهای قصر قصه های شاد مسدود است.
دلش می ترکد از شکوای ِ آن گوهر که دارد چون
[صدف با خویش.
دلش می ترکد از این تنگنای شوم ِ پر تشویش.

چه گوید، با که گوید، آه،
کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانهء مسموم،
-چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش-
همه پرهای پاکش سوخت.
کجا باید فرود آید، پریشان مرغک معصوم؟

اخوان ثالث
تهران، دی ماه 1334
+ نوشته شده در  Fri 21 Aug 2009ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

تقدیم به آنان که سرشان را در دادگاه نتوانستند به سقف بچسبانن!!!

آن گاه که با نگاهت؛برق اميد شدی!
بر سهم بی رنگی آنگاه که با ساز شکسته ی تنت شروع آعاز شدی
بر دل تنگی آن زمان که سوخته جان خنکهای مرهمی شدی!
بر زخم دلی آن زمان که اشکباران گل خنده ی شوقی شدی!
بر چشم تری به يقين قهرمان قله ی عشقی در روزهای زندگی...!
+ نوشته شده در  Sun 2 Aug 2009ساعت 3:34 قبل از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

عبدالجبار کاکائی، شعرش جدیدش را به جنبش سبز تقدیم کرد

ما چه بسیاریم

پابه پای قصه در راهیم

پا به پای کینه ی کاووس

پا به پای مکر سودابه

برستیغ کوه چون آرش

یا سیاوش در دل آتش

یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها

یا چو یوسف در ته چاهیم

ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم

ما چو طوفان های نا آرام در راهیم

پا به پای اندوهان تلخ

پا به پای بزم و شادی ها

نام زال پير

چون پر سیمرغ در آتش

نو شداروی شگفت نامرادی ها

ذوالفقار مرتضی دردست

بی امان پا در رکاب رخش

ازکویر و کوه

در پناه سایه سار نخل و گردو

گرم پیکاریم

ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم

از زلال جاری اروند

تا سپید تارک الوند

از سیاکوه تا دماوند

از ارس تا تنگه ی هرمز

زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم

ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم .....

شاعر سبز، عبدالجبار كاكايي

+ نوشته شده در  Sun 2 Aug 2009ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

من چه سبزم امروز،

این گرسنه‌ها از آفریقای چشم‌های تو افتاده‌اند
و من نیم نگاهی
از گرگ‌های خاورمیانه را گریه کرده‌ام
دلم از هرزه‌گردی‌ها به گرمای آخر رسیده
و قید گندیده‌ای از ذهن من بیرون است
به رسم هزارتا ادب
از گردن کرگد‌ن‌های شمالی می‌آویزیمت ...

 

اینجا ایران است به وقت مردم
به وقت الله اکبرهای تو
که نماز عاشقانه می‌خوانی
و هی ضربدر می‌خوری از پشت بام خانه بیافتی

اینجا ایران است
و من در تکاپوی حضور پروانه‌ها حیرانم
اگر نبودم
تو از مدار چرخش نگاه من گم می‌شدی ...
برایم ترانه‌ای بخوان
برای برادرانم
خواهرانم
دلم تهران دوست دارد
همیشه آلوده
همیشه خس و خاشاکی
همیشه سبز
ایران سبز

بهرام کمالی

+ نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

به همین سادگی تمام شدی

دستانت را گرفتند

و دهانت را خرد كردند

به همین سادگی تمام شدی

 

از من نخواه كه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خون لب‌هايت را شستند

و خون لب‌هايت بند نمی‌آمد

 

تو را شهيد نمی‌خوانم

تو كشته‌ی تاريكی هستی

كشته‌ی تاريكی

اين شعر نيست

 چشمان كوچك توست

كه در تاريكی ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده 

اعتراف كرده است.

 

نمی‌‌خواهم از تو فرشته‌ای بسازم با بال‌های نامرئی

تو نيز بی‌وفا بودی

بی‌پروا می‌خندیدی

گاهی دروغ می‌گفتی

تو فرشته نبودی

اما آنكه سينه‌ات را سوخته به بهشت می‌رود

با حوریان شیرین هماغوشی می‌کند

با بزرگان محشور می‌شود

تو بزرگ نبودی

مال همين پائين شهر بودی.

 

می‌دانم از شعرهای من خوشت نمی‌آيد

می‌گفتي:«شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو؟»

حالا ويرانی‌ام را می‌بينی؟

تو قافيه و رديف زندگی‌ام بودی.

 

اين شعر نيست

خون دهان توست كه بند نمی‌آيد.

شعری از الیاس علوی

+ نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

ببینید حافظ چند قرن پیش به حکومت ظلم چه گفت؟

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند        چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس           توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری                         کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان         کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان                می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد     زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی         کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت     قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

+ نوشته شده در  Thu 30 Jul 2009ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

دین چه میگویید؟

بسم الله الرحمن الرحیم

إِیَّاکَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْکَهَا بِغَیْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَدْعَی لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَی بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْکِ الدِّمَاءِ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُکْمِ بَیْنَ الْعِبَادِ فِیمَا تَسَافَکُوا مِنَ الدِّمَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَ یُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَ یَنْقُلُهُ

[ای مالک] از خونریزی بپرهیز، و از خون ناحق پروا کن، که هیچ چیز همانند خون ناحق عذاب الهی را نزدیک و مجازات را بزرگ نمی‏کند، و نابودی نعمت‏ها را سرعت نمی‏بخشد و زوال حکومت را نزدیک نمی‏گرداند، و روز قیامت خدای سبحان قبل از رسیدگی اعمال بندگان، نسبت به خون‏های ناحق ریخته شده داوری خواهد کرد، پس با ریختن خونی حرام، حکومت خود را تقویت مکن. زیرا خون ناحق، پایه‏های حکومت را سست می‏کند و بنیاد آن را بر کنده به دیگری منتقل سازد
(نهج البلاغه، فرمان حضرت علی(ع) به مالک اشتر)

 


این خداوند بود که دست های آنها را از تسلط بر شما و دست های شما را از تسلط بر آنها در وادی مکه بازداشت، بعد از آنکه بدون جنگ و خونریزی پیروزی را نصیب شما فرمود، همانا خداوند بینایی کامل به اعمال شما دارد ... و اگر این ملاحظه نبود که معدود مردان و زنان مومن بر اثر تهاجم شما غافلگیر شوند و صدمه ببینند و ندانسته گناه و ننگ آن دامنگیر شما شود‌‌ (خداوند از بروز جنگ جلوگیری نمی فرمود)... آیات ٢۴ و ٢۵ سوره فتح

+ نوشته شده در  Thu 30 Jul 2009ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

امام حسین (ع)هم روزی گفت( هَل مِن ناصر یَنصُرنی )

بر سر کاج بلند و سبز باغ همسايه ما
عطر آزادي خود را مي‌بويند

من به آزادي مرغان قفس مي‌انديشم
نه به پرواز و نگاه آنان

من به آن لحظه مي‌انديشم
که در آن رخصت پرواز کبوتر‌هاست
من به آن هلهله گنجشگان مي‌نگرم
که به هنگام غروب

چشم‌ها را به افق مي‌دوزم
کاش مردي به فراز کوه
با دو مشعل در دست
مثل خورشيدي
در ظلمت قلب من
ظاهر مي‌شد...

چشم‌ها را به افق مي‌دوزم
کاش دستي ز زمين مي‌روييد
و درخت دگري بر تن دشت سيه مي‌کاشت
کاش دستي ز زمين مي‌روييد...

من به آزادي مرغان قفس
مي‌انديشم...
+ نوشته شده در  Mon 27 Jul 2009ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین


در ازدحام ِ خاکستری اتاقی شوم
میان این همه عکس، تن ِ بی جان
به جستجوی تو، دیوانه وار می گردم؛
ای که شب و روز، در پی ات بودم
کاش این جا پیدایت نکنم،
کاش مثل همیشه، دست به سَرَم می کردند.


در عکسی مات، دستی تکان می خورَد
پُررنگ می شود هاله چرکمُرد چراغ
و چشمی خیره به من، پلک می زند.
صورتی شکُفته در مسیر ِ صبح
زانوانم را می لرزاند،
شیون ناگفته هایم به دیوارها می پاشد؛
آه.... این فرزند من است
که دهان گشوده به لبخندش هنوز بوی شیر می دهد.


دست هایت، پناه شاپرک ها بود وُ آزادی
و حربه ات، فقط کلمه.
بی باک و بی نوبت، سینه سپر کردی!
و آن که هلاکت کرد کمتر از حیوانی موذی بود
با خنجری در مشت، خزیده در پَسَله ای.
آیا قاتلت را یارای نبرد با کلام نبود؟


دلبندم! کی غافل ماندم من
که گلوله ای از کمین گاه
سرخ گلی ابدی در قلبت کاشت؟
بیدار- خواب
تا نیمه های شب، بر بالین ات می نشستم
مبادا نیش ِ حشره ای، صدای زنجره ای
خواب ِ آرامت را بیآشوبد،
کجا گمانم بود نازک آرای تنت
به سوزش ِ دردی چنین خو کند!


نه، گریه نمی کنم
به دنبالت، سَر به کوچه نمی گذارم
نزدیک تر از نَفَس به توأم.
لمحه ای سر بر دامنم بگذار که هنوز
بوی شانه های تو را دارد.


سر بر دامنم بگذارتا با خنکای دستانم
پیشانی بلند ِ تبدارت را نوازش کنم
و پیکر خونین ات را با اشک مادران سوگوار.
می دانم، خاک ِ خوب
گل های سرخ و گیاهان سبز می زاید؛
آنگونه که من، آبستن ِ تو بودم.


اینک بیدار شو!
به پیشبازت آمده اند
عاشق ترین دختران و پسران ِ تموز
دست در دست هم، در حلقه هزاران ستاره
با برگی سبز و نیلوفری کبود.


ای فرزندان انتظار!
به بسترهای خالی تان سوگند
که داد شما را خواهیم ستاند؛
ما، مادران عزا
غروب هر شنبه، در پارک های شهر
بی هراس از چشمان وقیح ِ بیگانه -
در سکوت، با سفره ی خورشید به دیدارتان می آییم.
ای که نام شما پژواک اسطوره هاست
و کمان ِ رنگین ِ راه هایتان بر مدار آزادی
در گستره تاریخ، حک شده است.


 

+ نوشته شده در  Wed 22 Jul 2009ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  | 

شعر: من این شیخ ستمگر را که خون خلق، میریزد نمی خواهم!

من این ملک پر از اندوه و حرمان را ، نمیخواهم

من این جمعیت زار و پریشان را، نمیخواهم

من این بند اسارت را که دین، بر پای زن بسته است

من این تحقیر و این آزار نسوان را، نمیخواهم

من این زنجیر استبداد را بر پای آزادی

من این کین توزی و بیداد شیخان را، نمیخواهم

به زنجیر ستم ، بسته است ملا، پای آزادی

من این ملای زشت آئین و نادان را ،نمیخواهم

من این شیخ ستمگر را که خون خلق میریزد

من این کشتار و این سرکوب و زندان را ،نمیخواهم

من این اندوه و  رنج توده محروم و زحمتکش

من این رخسار زرد و چشم گریان را، نمیخواهم

زظلم کارفرما، کارگر،بر نان شب محتاج

من این بیشرمی سرمایه داران را ، نمیخواهم

جهانی عاری از بیداد و استثمار، میخواهم

نصیب توده ها، این رنج و حرمان را، نمیخواهم

برای خاطر شعر و سرود و عشق و آزادی

بقتل عاشقان، فتوی و فرمان را، نمیخواهم

برای دفع شّردشمنان توده زحمت

رهی ، جز انقلاب و قهر و عصیان را،نمیخواهم

بدست توده ها،این ملک را آباد باید کرد

من این خاک ملال انگیز و ویران را ،نمیخواهم   

شعر از : آذرخش

+ نوشته شده در  Sun 19 Jul 2009ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط بهنام یزدان دوست  |